سلام دختر عزیزم . امیدوارم حالت خوب باشه . من البته اگه حالی برام مونده باشه نمیدونم خوبه یا بد . توی این مدت در بستر بیماری به خیلی چیزا فکر کردم . به اینکه تا زمانی که با من بودی به سهم خودم برای خوشحالی و شاد بودن و پیشرفتت از هیچی کوتاهی نکردم . بعد هم بخاطر قول روز ازدواجم به مادرت وارد دنیایی شدم تا آینده تو و مادرت شاد و سالم و خوشحال شکل بگیره . هرچند که همه افراد تمام توقعاتشون از من تنها بود و هیچ کس نپرسید خوب تو خودت چی میخوای ؟ اصلا دردی ، مشکلی ، چیزی نداری ؟ چرا برای خودت ؛ سلامتی ات کاری نمیکنی ؟ چطور میتونی یه تنه این همه نا ملایمات و بی اعتمادی ها رو برو بشی و فقط لبخند بزنی ؟ چطوریه که تو روز به روز پیر میشی و بقیه جوون تر ؟ دخترم شش سال از ابتدای زندگی آنهم زمانی که تازه داشت شخصیتت پا میگرفت را با تو بودم . برات زحمت کشیدم و تو در سنی نبودی که محبت منو ببینی . دوست داشتم خرگوش کوچولوی من دانشمند بشه . عاقل تر از همه باشه . شاد باشه . همیشه بهت میگفتم دختر قشنگم هیچوقت اجازه نده کسی گریه ات را ببینه و خوشحال بشه . دوست داشتم همیشه بخندی و افسوس که جوانی پدرت را مادر
برچسب:
نویسنده: سام عباسی
تاريخ: دوشنبه
22 آذر
1395 ساعت: 0:40